مثبت هایی که باید تقسیم کرد!

 

 

امروز حال من خوب است و

مشکلی با پیرزن همسایه روبرویی ندارم که هر دفعه مرا می بیند یک عالم حرف می زند و

اصلا از دزد نمی ترسد و در ساختمان را برای همه باز می کند و دخترهایش که دور هم

جمع می شوند با صدای بلند می خندند و تمرکزم را از درس و کتاب می گیرند ...

 

 

امروز حال من خوب است و

از اینکه تا چند وقت دیگر مرخصی بدون حقوقم تمام می شود و من

باید تصمیمم را به طور جدی بگیرم ناراحت نیستم که یا دوباره کارمند رسمی دولت

بمانم و بیست و هشتم هر ماه حسابم پر بشود و یا بی خیال شوم و از نو آینده ی کاری

ام را بسازم و بروم برای خودم وکیل بشوم و هی سند اضافه کنم به اسناد مالکیتم یا

اصلا ول کنم همه چیز را و یک معلم ساده باشم که صبح ها پنجره های کلاس را باز می

کند و می گذارد صدای گنجشک ها حس خوب زندگی باشد برای بچه ها و ادبیات درس می دهد

و شعر توی کلاسش برای شاگردهاش می خواند و از عشق می گوید و زندگی می کند برای

خودش ...

 

 

 

 

امروز حال من خوب است و

مشکلی با اضافه وزن همیشگی ام که هر روز بیشتر می شود ندارم و

نهار را برای خودم برنج پختم و با چای عصرانه ام شکلات خوردم و برای شب یک ساندویچ داغ

ژامبون تنوری با قارچ و پنیر هوس کرده ام و شاید اصلا وقت رستوران رفتن یک مانتوی

رنگ روشن بپوشم!

 

 

 

 

امروز حال من خوب است و

حتی می توانم به خیلی چیزهایی که دوست ندارم فکر کنم و از ماست

که بر ماست سیاوش قمیشی را بگذارم برایم بخواند و با خودم صادق باشم که خیلی

چیزهایی که امروز ندارم به خاطر راه هایی است که شاید اشتباه رفته ام ... که شاید

همه اشتباه رفته ایم و بعد خیلی منطقی با خودم کنار بیایم که برای چیزهایی که می

خواهم... برای چیزهایی که می خواهیم هنوز هم دیر نیست .... دیر نیست ... دیر نیست...

 

 

 

امروز حال من خوب است و

می توانم با خودم کیف دستی بر ندارم و بروم توی خیابان رها و بی

دغدغه قدم بزنم و به قول سهراب بگذارم که که احساس هوایی بخورد و بعد از تمام بچه

دست فروشها فال حافظ بخرم و از تمام غزل ها خبرهای خوب روزهای آینده را نفس بکشم و

باورم بشود همه چیز بهتر از اینی که هست می شود ...همه چیز ...
 
 
 
 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦


عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم ... باور کنم؟

 

دوباره از نو ، آغاز شده ای ...

مهری که اینهمه منتظرت بودم و حالا با یک حسرت بزرگ برایم شروع شدی .

خودم را می زنم به کوچه ی علی چپ!

مثلا قرار نیست فردا خیلی ها دوباره بروند دانشگاه ...

مثلا انگار نه انگار که من هم پیش خودم فکر کرده بودم ............................

 

 

چه ساده و چه زود پیر می شویم پاییز !

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢


از دلتنگی ها !

 

گلدانهای خانه

رخوت خود را خمیازه می کشند

و تو                  

هنوز نیامده ای ...

 

*

پرده ها را کنار می زنم

آفتابی در کار نیست !

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸


 

 

در من بهاری میل دارد بروید / در من خزانی دوست دارد بمیرد ...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦


کنعان !

وقتی یک نفر نزدیک های یک ظهر گرم تابستانی کتاب قانون مجازات اسلامی را می بندد و بی خیال همه چیز از خانه می زند بیرون و راه می رود و راه می رود و راه می رود و بعد سر از کافی نت محل در می آورد و هی صفحه های مختلف را چرخ می زند و چرخ می زند و چرخ می زند یعنی که مغزش دارد از اینهمه فکر مزاحم که توی سرش هست می ترکد! یعنی که دوست دارد دست به یک فرار بزرگ بزند ... یک فرار که بعد از آن کسی منتظرش نباشد که برگردد .... کسی اصلا دنبالش نگردد ...

 

صدای اذان است که دارد از مسجد کنار کافی نت می آید و من چقدر دلم یک طور عجیبی گرفته است ...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢


خدا خوشحال بود یا نبود؟

 

نشسته بود روی دوچرخه و مثل هم سن و سالهای کوچکش داشت عصر گرم تابستانی خودش را بازی می کرد . دخترک چادر به سر چهار پنج ساله ...

 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸


اینها پول ندارند !

فیلم ، مادر خانواده را نشان می دهد که دارد حساب صد تومان تکی را هم از دخترش می گیرد که دقیقا امروز با آن چه خرجی کرده و بعد هی صحنه هایی را نشان می دهد که انگار می خواهد تاکید کند که اینها پول ندارند .. اینها پول ندارند ... اینها پول ندارند ...

 

می گویم : " دیگر شورش را در آورده اند ... فیلم زیادی اغراق دارد."

می گوید: " نگو اغراق ! واقعا آدم هایی هستند توی شهر که اینگونه اند ... "

راست می گفت . من خودم  صد تا از این آدم ها را توی قسمت وصول مطالبات بانک خودمان دیده بودم ...

ناگهان چقدر زود آدم یادش می رود!

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧